![]() |
![]() |
|
| خواب سیاه |
|
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که در تنهاییم روییدند دلم حیران و سرگردان نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت رسم نوازش دز غمی خاکستری گم شد و بعد از رفتنت آسمان چشمهایم خیلی بارانی بود و بعد از رفتنت، دریاچه بغض کرد. هنوز آشفته چشمان زیبای توام ، برگرد ... برگرد و ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم. و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید نمی دانم چرا؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:13 توسط شروین |
|
|
سلام به دوستای گلم..... خیلی وقته که آپ نکردم ، راستش و بخواین حال و روز خوبی نداشتم و نمیخواستم با مطلبام کسانی که میان اینجارو ناراحت کنم ، خوب خدا رو شکر حالا بهترم............... این چند ماه برام اتفاقایی افتاد که چندان خوشایند نبود به خاطره همینم یه دفعه تصمیم گرفتم برم مشهد راستشو بخواین اونجا تنها جایی بود که میتونستم به آرامش برسم،۴ روز قبل از شهادت امام رضا بود که این تصمیمو گرفتم....... متاسفانه همه بلیطا رزرو شده بود و بلیط به راحتی گیرم نیومد ولی به هر حال خواست خدا بود که بلیط ردیف شد... ۲ روز قبل از شهادت بود که راه افتادم و بعد ۱۵ ساعت که تو اتوبوس بودم رسیدم...... وای چه غوغایی بود، چقدر شلوغ بود ، مگه هتل گیر میومد........ به هر حال هتلم ردیف شد و بعد از یکم استراحت کردن رفتم حرم........... وای چه شور و حالی فضایه اونجا رو پر کرده بود، رفتم و یکم تو یکی از حیاطا که اسمش صحن انقلاب بود نشستم ، چقدر خوب بود.......... تویه اون شلوغی چه آرامشی داشتم بعدشم رفتم داخل ، ازدحام جمعیت غوغا میکرد....... مگه میشد خودمو به حرم برسونم ، خیلی سعی کردم ، ولی بالاخره موفق شدم. وقتی دستم رسید به حرم ناخودآگاه اشک از چشم هام سرازیر شد . وای چه حالی داشتم ، چه احساسی، خیلی خوب بود اون موقع بود که فهمیدم چقدر بی گناهم ، چقدر پاکم ...یکم از خودم بیشتر خوشم اومد....... همتونو دعا کردم ، اگه شما هم روزی روزگاری رفتیم منم دعا کنید................. فردا سال ۸۷هم با همه خوبیاشو بدیهاش تموم میشه و میره تو خاطره هامون و سال ۸۸ شروع میشه.اما در سالی که گذشت چکار کردیم؟؟؟؟؟ به چه کسانی کمک کردیم ؟؟؟ به کی محبت کردیم ؟؟ چقدر پیشرفت کردیم ؟؟؟ چقدر بزرگ شدیم ؟؟؟؟ یا اینکه دله کی رو سوزوندیم ؟؟؟ دله کی رو شکوندیم ؟؟؟؟؟؟ یا اینکه چقدر پایه حرفامون وایسادیم ؟؟؟؟؟ یا خیلی سئوالایه دیگه.... از خودتون میپرسین ؟؟؟ جوابی هم برایه این سئوالا دارین ......شمارو نمیدونم ولی من دارم................ از سالی که گذشت راضی بودم ، هرچند کسانی که دورو برم بودن خیلی در حقم نا مردی کردن دلم و شکوندن و غیره ولی خدا رو شکر حتما خواست خدا بوده ما که میگیم خدارو شکرت............. امیدوارم سال ۸۸ سال خوبی برایه هممون باشه....... باید خوشبین بود ....... امیدوارم خواب سیاه برای هممون بشه فقط اسم وبلاگ و زندگیهامون از سیاهیه خواب ، از خواب سیاه بیاد بیرون..... با یه شعر آخرین مطلبمو تو سال ۸۷ تموم میکنم................. دشنه حتی تویه دسته سایه هاست مثله آسمونه غربت دلامون سردو سیاهه کی میشه ؟ ای خدا خنده ها ماسیده رو لبایه خشکه عاشقا دارم آتیش میگیرم تو این کویره لعنتی من جریحه تیغ عشقم چی بگه؟ واسه التیام این زخمایه سخت و نا علاج ساله نو بر همگی مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:55 توسط شروین |
|
|
سلام به دوستای گلم..... امروز میخوام یه مطلبی رو بزارم که هر کی میخونش فکر میکنه یه داستان یا قصه ست اما برا من یا شایدم برای خیلیها یه خاطره باشه ، یه خاطره از گذشته ای نه چندان دور. با شکلات شروع شد. گفت تا کجا ، گفتم دوستی که تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نداره. نگام کرد ، نگاش کردم،باور نمیکرد ،میدونستم اون میخواست حتما دوستیمون تـــــــــــــــــا داشته باشه. دوستیه بدون تـــــــــــــــــــــا رو نمیفهمید. گفت بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه، تو بزار. من تندی شکلاتمو باز میکردم و میذاشتم تو دهنم و تند تند میمکیدم. صندوقش شده بود پر از شکلات هیچکدوماشو نمیخورد و من همشو خورده بودم. یک سال ،هفت سال ، پانزده سال، بیست و سه سالش شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه شکلاتامو خوردم اون همه شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امروز خداحافظی کنه، میخواد بره،بره اون دور دورا.میگه میرم اما زود بر میگردم. من که میدونم میره و بر نمیگرده. یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته. یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردن،یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش ،اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت. یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دو تاشون رو خورد. خندیدم، میدونستم دوستی من تــــــــــــــــــــــــــــا نداره ، میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه. یادش بخیر، هر چی بود گذشت.یادش بخیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 2:29 توسط شروین |
|
|
سلام... خوبین؟؟؟؟؟ آره بازم یه آپ دیگه،راستشو بخواین دلم میخواست این عکسو موقعی بزارم تو وبلاگم که عشقم پیشم باشه و بهش بگم که چقدر یک سال از ساختن این وبلاگ میگذره تو این مدت تو این وبلاگ پر از غم دوستایه زیادی پیدا کردم،کسانی که سعی کردن با نظراتشون منو آروم کنن ، بهم کمک کنن.امروز میخوام از همه اونایی که میامدن اینجا و نظر میدادن و به من سر میزدن تشکر کنم امروز میخوام از همه اونایی که میامدن و نظر نمیدادن هم تشکر کنم. این عکسو تقدیم میکنم به همه اونایی که تو این مدت منو تنها نذاشتن ، کمکم کردن.
میخوام غرورم و به پات مثل یه شیشه بشکنم من که تمومه زندگیم بوسه به چشمایه تو ء نمیدونی که این روزا چه خسته و شکسته ام هر چی بهم بگی قبول من دیگه حرفی ندارم چند شبی تو کوچتون مستم و پرسه میزنم چیزی نمونده به خدا قسم که دیوونه شم بی تو خمارو در به در جونی که درگیره تو ء |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 23:34 توسط شروین |
|
|
دیگه رفت که نیاد ، رفت و رفت مثل باد میدونم ایندفه نمیاد دیگه رفت با سکوت ، دل به گریه نداد میدونم ایندفه نمیاد دارم از غصه میمیرم ، چطور حرفامو پس بگیرم همیشــــــــــــــــــــــه خاطرش تا ابد با منـــــــه میدونم ایندفه نمیاد دیگه رفت خدایـــــــــا دوباره نمیاد میدونم که منو نمیخواد خدایــــــــــــــــــــــــا نمیاد خدایــــــــــــــــــــــــا نمیاد نمیـــــــــــــــــــاد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 1:20 توسط شروین |
|
|
سلام به دوستانی که منو تو این خواب سیــــــــــــــــــاه تنها نذاشتن ....... ممنون اما امروز میخوام از یک سال پیشم بگم....از شروع این خواب سیاه از شروع یک کابوس همیشگی. یادش بخیر ...نمیدونم از کجاش شروع کنم ، ۶ماهه اول و بی خیال.......... تو این ۲۳ سال عمری که از خدا گرفتم بهار ۸۶ زیباترین بهاره زندگیه من بود ...چه روزایه قشنگی بود ... چه احساسه خوبی ... همه چیز خوب بود، خوبه خوب.... هر روز باهاش بودم هر روز با هم بودیم خیلی کارا به خاطره هم کردیم، از خیلی چیزا به خاطره هم میگذشتیم،عشقه من یه روزی مهربون بود...یادش به خیر ... با اومدنه ماهه تیر امتحانایه ترمه منم شروع شد هر وقت از درس خوندن خسته میشدم کافی بود چند دقیقه ای باهاش حرف میزدم مثل یه ورزشکاری که دپینگ کرده خستگی بی معنی میشد... دقایقی که باهاش بودم و نمیدونم چطوری توصیف کنم..... اما همه بی مهریاااا بیمعرفتیاااا از چندتا sms شروع شد،sms ایه کسی که قبلا با هاش دوست بوده از رابطه و احساسی که بینشون بود چندان خبر نداشتم ،از اون روز به بعد رفتارش نسبت به من عوض شد ،دیگه دستاش اون گرمایه گذشته رو نداشت ، بعد از چند روزم پسره رفت ولی رابطه ما دیگه مثله قبل نشد تا اینکه من مجبور بودم برایه یه کاره مهم برم شیراز،مسافرته من دو روز بیشتر طول نکشید و برگشتم تو این ۲روز هیچ تماسی نگرفت وقتی هم من زنگ میزدم خیلی سرد برخورد میکرد... یه روز بعد از برگشتنم زنگ زدو گفت بیا تموم کنیم، دیگه بسه،من مونده بودم چیکار کنم ، فکرشم نمیکردم یه همچین روزی رو ببینم،فکرشم نمیکردم روزی که میخوام سقاتیایی که براش اوردم بخوام روزه خداحافظی بهش بدم،موقع خداحافظی با هم گریه میکردیم.همون روز به خودم قول دادم یک سال برایه برگشتنش هر کاری که میتونم بکنم،تو این یه سال هر جا میرفت ،هر کاری میکرد ،هر چی میخرید و حتی میخواست بخره اولین نفری که با خبر میشد من بودم و اون بدونه اینکه بفهمه مراقبش بودم اون هیچ وقت نفهمید..تو این یه سال 2بار موفق شدم که برش گردونم ولی دیگه اونی نبود که من عاشقش بودم اون فقط به فکره اذیت کردنه من بود،بدیهاشم قشنگ بود. وامروز یک سال از اون روز(روزه جدایی) میگذره،اون فرشته ی مهربونی که روزی برقه چشماش منو اسیر خودش کرده بود امروز تبدیل شده به یه آدمه معمولی ،حتی معمولی تر از همه. و از حالا به بعد هیچ تلاشی برایه برگشتنش نمیکنم ولی میدونم روزی حسرته با من بودن و میخوره ،میدونم روزی میرسه که قدره منو میدونه...و من از حالا به بعد با خاطراتش زندگی خواهم کرد با یه قلب شکسته که دیگه از تپیدنم خسته شده.... من عاشقش بودم تا آخره عمرمم هستم ولی این، اون بود که عوض شد. خیلی اذیتم کرد ،ای کاش میتونستم ببخشمش......ای کاش... دوست دارم بهم بگه چرا تنهام گذاشت؟
از صمیمه قلبم برایه آجی شیرینم دعا میکنم کنکورش و خوب بده و قبول بشه شما هم براش دعا کنین......................................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:52 توسط شروین |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 14:47 توسط شروین |
|
|
منو تو نمیدونستیم که بدون هم میمیریــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ما دو تا باید بمونیم دستای همو بگیریـــــــــــــــــــــــم ما باید مثل قدیما دست تو دسته هم بزاریــم من و تو به غیره مردن دیگه هیچ راهی نداریــــــــــــم کاش میشد یه روزه دیگه تورو میدیدم دوبـــــــــــــــــــــــــــــاره تو بدون ، بعد از جدایی چشمه من اشکی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــداره به خدا دارم میمیرم گرچه گفتی بر میگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردی چشماتو وا کن عزیزم ببین با دلم چه کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردی دیگه بعد از این جدایی هیچکی درمونم نمیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه هیچکی مثل تو عزیزم مرهم دردام نمیشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه اما هیچ وقت ندونستی که بدون تو میمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم بزار این لحظه ی آخر دستایه تورو بگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم اگه دستات ماله من بود آرزوهام زنده میشـــــــــــــــــــــد حالا که رفتی عزیزم اگه میموندی چی میشـــد دیگه بعد از این جدایی عاشقه هیچکی نمیشــــــــــــــم حتی تو بیای کنارم دیگه عاشقت نمیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم حالا که از من گذشتی دیگه از زندگی سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم آرزومه حتی یکبار دستایه تورو بگیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم میدونم بر نمیگردی اما منتظر میمونـــــــــــــــــــــــــــم تو واسه همیشه رفتی آره من اینو میدونــم آره من اینو میدونــــــم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:32 توسط شروین |
|
|
از تو گذشتن سخته ، با تو نبودن درده واسه من زنده بودنم مرگه ، بدون تو و عشقت واسه من وجود من ماله تو، قلب تو هم مال من عزیزم رفتن تو مرگه منه ، دستای تو تو دستمه نگو که باید جدا بشیم ، نبوده تو نبودمه بدون تو کم می آرم ، تا پایه جون دوستت دارم اگه تو از من جدا شی ، امیده موندن ندارم واسه با تو بودن زندگیمو باختم ، یک کلبه ای از عشق واسه تو ساختم من عاشقه تو بودم ، عاشقه تو هستم درهای دلمو روی همه بستم من
زندگیم تا الان همش بوده عذاب و بس ، یاد گرفتم که برم جلو عصا به دست حس میکردم که به انتها رسیده طاقت ، خودمو رها کردم و زدم به سیم آخر فکر میکردم تموم شده دیگه دوره ی پاکی ، وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره ی خاکی میشه هنورم دوست داشت و عشق نمرده ، فهمیدم اینو که زندگیم چشم نخورده من عشقو با تو میخوام چون که تو دل بقیه مرد ، این دل سادم شکست و بخیه خورد باید که نور این دلم حالا بتابه رو تو، عوض نمی کنم با بقیه یک تاره مو تو آدما دلمو شکستن و اینو یادم دادن ، که دیگه خودمو قایم بکنم از عالم آدم می خوام بیای جون پناه دل خستم باشی پس، بی تو میدونم زندگیم از هم پاشیدس
منو تو با همه فرق داریم اینو خودتم میدونی اگه تو بری میمیرم تو بگو با من می مونی دارم از چشات می خونم که حالا منتظره یه مرده مردی که همه احساساتش منحصره به فرده همه دردای من تویه بغض صدامه ، آره داستان زندگی همچنان ادامه داره ولی بسته تک و تنهایی ادامه دادن ، میخوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم غرور و می زارم کنار پس بزار تا بگی که مثل تو پیدا می شه از هزار تا یکی دل من بدجوری بی تابه به خاطره با تو بودن ، تو رو میخوام با تمام وجود و تارو پودم میدونی کلی منتظر موندم تا شبی که بگی ، از اینجا تویی واسم شریک زندگیم پس حالا می آد روی زمین قلم شروین ، بی تو دیگه واسه من پایان کلمه هاست بی تو دیگه واسه من پایان کلمه هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 4:52 توسط شروین |
|
|
دلم گرفت از این روزا ، از این روزای بی نشـــــــــــــــــــون از این همه دربدری ، از گردش چرخه زمـــــــــــــون دلم گرفت از آدما ، از آدمای مهربــــــــــــــون از این مترسکای پست ، از همدلای همزبـــــــــون تو هم که بی صدا شدی ، آهای خدای آسمـــــــــــــــــون آهای خدای عاشقا ، توای فقط دلخوشیمـــــــون آره دلم خیلی پره ، از غمای رنگ و وارنــگ از جمله دوست دارم ، دروغای خیلی قشنــــــگ دلم گرفت از این روزا ، از آدمای مهربـــــــــــــــــــــــــون از تو که با ما نبودی ، از اون خدای آسمــــــــــون از اون خدای آسمون از اون خدای آسمون............. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 توسط شروین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|